فريدون بن احمد سپهسالار
50
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
شعر سى سال در پى تو چو مجنون دويدهام * 112 اندر جزيرهاى كه نه خشكست نه ترى غافل بدم از آنكه تو مجموع هستيى « 1 » * مشغول بود عقل بايمان و كافرى اى دل توكل كونى « 2 » بيرون ز هر دو كون * اى جمله چيزها و تو از چيزها برى و در غزلى ديگر بيان مىفرمايد قدس سره : شعر سالكان قدس « 3 » را محرم شدم 113 * ساكنان قدس را همدم شدم طارمى ديدم برون از شش جهت * خاك گشتم فرش آن طارم شدم هر نفس همراه عزرائيل بود * جان مبادم گر ازو درهم شدم روبرو با مرگ كردم حربها * تا ز عيد مرگ من خرم شدم خون شدم خوشيده در رگهاى عشق * در دو چشم عاشقان شبنم شدم گه چو عيسى جملگى گشتم زبان * گه دلى خاموش چون مريم شدم آنچه از عيسى و مريم ياوه شد * گر مرا باور كنى آن هم شدم پيش نشترهاى عشق لم يزل * زخم گشتم صد ره و مرهم شدم سست كردم تنك هستى را تمام * تا كه بر زين بقا محكم شدم بانك ناى لم يزل بشنو ز من * گر چو پشت چنگ اندر خم شدم رو نمود اللّه اعلم مر مرا * كشته آه و بس اعلم شدم
--> ( 1 ) - در اصل : هستى ( 2 ) - در اصل : كونئى ( 3 ) - خ ل : راه